تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
گنجینه عکس ارزشی
و آدرس
www.antidajjal.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما و بعد از تایید مدیر
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم عليه السلام درباره اوّلين مرحله ظهور حضرت حجّت امام زمان (روحى له الفداء و عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ) چنين مطرح فرموده است :
مثل اين كه در حال مشاهده ظهور قائم آل محمّد (عجّ) هستم كه از مكّه به همراه پنج هزار ملائكه به سوى كوفه حركت مى كند، و جبرئيل سمت راست و ميكائيل سمت چپ و مؤمنين در جلو حضرت حركت مى كنند و در حال فرستادن نماينده و لشكر به سوى شهرها مى باشد.
هنگامى كه وارد شهر كوفه گردد، سه پرچم برافراشته شده و به يكديگر ملحق شوند.
سپس حضرت داخل مسجد كوفه مى شود و بالاى منبر مى رود و مشغول صحبت و سخنرانى خواهد شد؛ ولى در اءثر تراكم جمعيّت و گريه افراد، كسى متوجّه محتواى فرمايشات آن حضرت نمى شود.
تا آن كه جمعه دوّم فرا مى رسد و مردم درخواست مى كنند تا حضرت نمازجمعه را اقامه نمايد.
به همين جهت ، حضرت دستور مى فرمايد تا بيرون مسجد شهر كوفه - بين نجف و كوفه - محلّى را جهت إقامه نمازجمعه تهيّه كنند و در همان مكان ، نمازجمعه را اقامه مى نمايد.
بعد از آن دستور مى دهد تا آن كه نهر و كانالى از (شطّ فرات ) كربلاء تا نجف اشرف حفر نمايند و در همان زمان بدون فاصله ، چندين پُل بر سر هر گذرگاهى نصب خواهد شد؛ و در كنار هر پُلى يك آسياب ساخته شود.
امام محمّد باقر عليه السلام در پايان افزود: مثل اين كه مى بينم پيرزنى را كه مقدارى گندم بر سر نهاده و جهت آرد كردن به سمت يكى از آن آسياب ها مى آورد و آسيابان ، گندم هاى او را بدون مُزد و بدون اُجرت آرد نموده و تحويلش مى دهند.(50)
امام صادق عليه السلام پيرامون مسجدى كه بيرون شهر كوفه به دستور حضرت حجّت (عجّ) ساخته مى شود فرمود: داراى يك هزار درب ورودى و خروجى خواهد بود؛ و خانه هاى شهر كوفه را به نهر فرات در كربلاء متّصل مى گرداند.(51)
مرحوم شيخ طوسى رضوان اللّه تعالى عليه به نقل از علىّ بن بلال بغدادى - كه يكى از اصحاب امام عسكرى عليه السلام مى باشد - حكايت كند:
روزى به همراه عدّه اى از علماء و بزرگان حضور مبارك امام حسن عسكرى عليه السلام رسيديم تا آن كه از آن حضرت درباره امام و حجّت بعد از او جويا شويم .
همين كه وارد مجلس حضرت شديم ، مشاهده كرديم كه بيش از چهل نفر در منزل آن حضرت ، اجتماع نموده اند.
عثمان بن سعيد عَمرى حركت كرد و ايستاد، سپس اظهار داشت : يابن رسول اللّه ! مى خواهم از چيزى سؤال نمايم كه شما خود نسبت به آن آگاه هستى .
حضرت فرمود: فعلاً بنشين .
بعد از آن ، امام حسن عسكرى عليه السلام با حالت غضب حركت نمود و خواست كه از مجلس خارج شود، فرمود: كسى بيرون نرود تا من برگردم .
چون لحظاتى گذشت ، حضرت مراجعت نمود و با صدائى بلند فرمود: اى عثمان بن سعيد!
و عثمان بن سعيد با شنيدن سخن حضرت ، از جاى خود برخاست و سر پا ايستاد.
امام عليه السلام اظهار داشت : آيا مايل هستى كه شما را به آنچه مى خواهيد، خبر بدهم ؟
همگان گفتند: آرى ، ياابن رسول اللّه !
امام عليه السلام فرمود: آمده ايد تا از خليفه و حجّت خداوند متعال ، بعد از من سؤال نمائيد!؟
تمام افراد گفتند: بلى ، ما براى همين موضوع آمده ايم .
در همين اثناء، كودكى همانند پاره اى از ماه و شبيه ترين افراد به امام حسن عسكرى عليه السلام ظاهر گشت .
سپس امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: اين كودك ، امام شما پس از من خواهد بود و او خليفه و جانشين من مى باشد، او را تابع و پيرو باشيد؛ و از يكديگر متفرّق نشويد كه هلاك مى گرديد.
و سپس افزود: از اين پس ديگر او را نخواهيد ديد، مگر آن كه وقتش فرا برسد.(14)
مرحوم شيخ طوسى و صدوق آورده اند براين كه يكى از اصحاب به نام ابومحمّد، حسن بن احمد حكايت كند:
در آن سالى كه وكيل خاصّ حضرت بقيّة اللّه الا عظم عليه السلام به نام شيخ علىّ بن محمّد سمرىّ رضوان اللّه عليه وفات يافت ، چند روز پيش از آن به ديدارش رفتم ؛ و عدّه اى از مردم نيز به ملاقات آن بزرگوار آمده بودند.
نامه اى را از طرف حضرت صاحب الزّمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف به جمعيّت حاضر در منزلش ، ارائه نمود، كه در آن مرقوم فرموده بود:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، اى علىّبن محمّد سمرىّ! خداوند به دوستان و آشنايان تو اءجر عنايت فرمايد، همانا كه مدّت عمر تو به پايان رسيده است و تا شش روز ديگر رحلت خواهى نمود، كارهاى خود را انجام بده و آماده رحلت براى جهان أبدى باش .
به كسى بعد از خودت وصيّت نكن و كسى را جانشين خويش مگردان ، چون كه زمان غيبت كبرى فرا رسيده است .
و پس از آن ، ديگر - به طور مشخّص و آشكارا - ظهور نخواهم كرد، مگر آن كه خداوند متعال اجازه فرمايد، كه مدّت زمانى بسيار طولانى بايد سپرى شود.
قبل از ظهور من دل هاى مردم ، سياه و تاريك و بى رحم خواهد شد، ظلم و تجاوز بر زمين گسترانيده مى شود.
سپس در پايان آن نامه شريفه ، چنين مرقوم فرموده بود:
بعضى از افراد ادّعاى ديدار و ملاقات با مرا مى نمايند، هركس قبل از خروج سفيانى و قبل از صيحه آسمانى چنين ادّعائى را بنمايد - كه مرا به طور مشخّص ديده است - او دروغ گو و مفترى مى باشد.(62)
((و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلىّ العظيم )).
ابومحمّد حسن بن احمد در ادامه افزود: من آن نامه و مرقومه شريفه را ديدم و چون روز ششم فرا رسيد به منزل وى آمديم ، او را در حال احتضار يافتيم ، به او گفته شد: وصىّ و جانشين تو كيست ؟
در پاسخ اظهار داشت : تمام امور براى خداوند و در اراده او مى باشد و تمام مقدّرات در دست او است .
و اين آخرين كلامى بود كه گفت و به لقاءاللّه پيوست و ديگر كسى از او سخنى نشنيد.(63)
روزى مشكلات خود را در نامه اى نوشتم و اظهار داشتم كه مدّتى از عمر من سپرى گشته و فرزندى ندارم ، سپس آن نامه را براى حضرت صاحب الزّمان عليه السلام فرستادم .
پس از مدّتى كوتاه جواب نامه آمد ولى اشاره اى نسبت به فرزند نفرموده بود؛ پس نامه اى ديگر براى حضرت نوشتم و تقاضا كردم تا دعائى نمايد كه خداوند، فرزندى پسر به من عنايت فرمايد و نامه را ارسال كردم ؛ در حالى كه هيچ خبرى از وضعيّت همسرم نداشتم .
و چون جواب نامه آمد، نوشته بود: خداوندا! فرزندى پسر، عطايش فرما كه چشمش به آن روشن گردد و وارث او باشد.
پس به منزل رفته و از همسرم جويا شدم كه آيا آبستن مى باشد؟
پاسخ داد: بلى ، ناراحتى و مانعى كه وجود داشت برطرف شد و در حال حاضر آبستن مى باشم ؛ و خداوند متعال به بركت دعاى حضرت ، فرزندى پسر به من عنايت فرمود.(47)
حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم عليه السلام درباره اوّلين مرحله ظهور حضرت حجّت
امام زمان (روحى له الفداء و عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ) چنين مطرح فرموده است
:
مثل اين كه در حال مشاهده ظهور قائم آل محمّد (عجّ) هستم كه از مكّه به همراه
پنج هزار ملائكه به سوى كوفه حركت مى كند، و جبرئيل سمت راست و ميكائيل سمت چپ و مؤمنين
در جلو حضرت حركت مى كنند و در حال فرستادن نماينده و لشكر به سوى شهرها مى باشد.
هنگامى كه وارد شهر كوفه گردد، سه پرچم برافراشته شده و به يكديگر ملحق شوند.
سپس حضرت داخل مسجد كوفه مى شود و بالاى منبر مى رود و مشغول صحبت و سخنرانى
خواهد شد؛ ولى در اءثر تراكم جمعيّت و گريه افراد، كسى متوجّه محتواى فرمايشات آن حضرت
نمى شود.
تا آن كه جمعه دوّم فرا مى رسد و مردم درخواست مى كنند تا حضرت نمازجمعه را
اقامه نمايد.
به همين جهت ، حضرت دستور مى فرمايد تا بيرون مسجد شهر كوفه - بين نجف و كوفه
- محلّى را جهت إقامه نمازجمعه تهيّه كنند و در همان مكان ، نمازجمعه را اقامه مى نمايد.
بعد از آن دستور مى دهد تا آن كه نهر و كانالى از (شطّ فرات ) كربلاء تا نجف
اشرف حفر نمايند و در همان زمان بدون فاصله ، چندين پُل بر سر هر گذرگاهى نصب خواهد
شد؛ و در كنار هر پُلى يك آسياب ساخته شود.
امام محمّد باقر عليه السلام در پايان افزود: مثل اين كه مى بينم پيرزنى را
كه مقدارى گندم بر سر نهاده و جهت آرد كردن به سمت يكى از آن آسياب ها مى آورد و آسيابان
، گندم هاى او را بدون مُزد و بدون اُجرت آرد نموده و تحويلش مى دهند.(50)
امام صادق عليه السلام پيرامون مسجدى كه بيرون شهر كوفه به دستور حضرت حجّت
(عجّ) ساخته مى شود فرمود: داراى يك هزار درب ورودى و خروجى خواهد بود؛ و خانه هاى
شهر كوفه را به نهر فرات در كربلاء متّصل مى گرداند.(51)
1 - يكى از اصحاب امام حسن عسكرى عليه السلام به نام ابوهارون حكايت كند:
روزى خدمت آن حضرت شرفياب شدم ، نوزادى را در حضور او ديدم - كه همچون ماه
شب چهارده نورانى بود - قنداقه او را گرفتم و باز كردم ، ديدم كه ختنه شده است .
از پدرش امام عسكرى عليه السلام سؤال كردم كه چه وقت و چگونه ختنه شد؟
فرمود: اين نوزاد مهدى موعود است و او همانند ديگر ائمّه ختنه شده به دنيا
آمده است ، چون هر يك از ما ائمّه ، ختنه شده وارد دنيا شده ايم ، ولى بجهت إجراى سنّت
شريعت اسلام تيغ را بر محلّ ختنه گاه مى كشيم .(66)
2 - دو نفر از خدمت گزاران امام حسن عسكرى عليه السلام به نام نسيم و ماريه
حكايت كنند:
چون حضرت مهدى ، نوزاد امام حسن عسكرى عليهماالسلام تولّد يافت ، انگشت سبّابه
خود را به نشانه يكتائى خداوند متعال به سوى آسمان بلند كرد و پس از آن عطسه اى نمود
و اظهار داشت : ((الحمد للّه ربّ العالمين ، و صلّى اللّه على محمّد وآله )).
يعنى ؛ سپاس مخصوص پروردگار جهانيان است و درود بر محمّد و بر اهل بيتش باد؛
و سپس فرمود: ظالمان و ستمگران گمان كرده اند حجّت الهى بى زبان مى باشد!!
چنانچه خداوند اجازه سخن گفتن دهد، آن وقت شكّ و شبهه همگان برطرف مى گردد.(67)
3 - امام محمّد باقر عليه السلام فرمود:
مهدى موعود (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ) چهار سيره و روش از چهار پيامبر
از پيغمبران الهى را دارا مى باشد:
سنّت و روش حضرت موسى كليم عليه السلام كه ((خائفا يترقّب )) بود، يعنى ؛
خوفناك و هر لحظه در انتظار فرج و ظهور مى باشد.
سنّت و سيره حضرت عيسى مسيح عليه السلام كه گفتند: مرده است ولى فوت نكرد،
بلكه غايب گرديد.
سنّت حضرت يوسف عليه السلام كه ناپديد شد.
سنّت و سيره جدّش ، حضرت رسول محمّد بن عبداللّه صلى الله عليه و آله كه با
شمشير و جهاد قيام نمود و وظيفه خود را به پايان رساند.(68)
4 - امام جعفر صادق عليه السلام فرمود:
هنگامى كه امام زمان (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ) ظهور نمايد و وارد
شهر كوفه گردد، گوشه اى از مسجد كوفه را اشاره نمايد تا حفر نمايند؛ و چون آن محلّ
را حفر كنند، تعداد دوازده هزار زره ، شمشير و سپر بيرون آورند.
سپس دوازده هزار نفر عرب و عجم از پيروان خود را - كه از شهرها و مناطق مختلف
حضور يافته اند - دستور مى دهد تا هر كدام با آن سلاح ، مجهّز شوند و چون آماده گردند،
دستور دهد: هركس در موقعيّت شما قرار نگرفت او را به هلاكت رسانيد - چون حجّت الهى
بر همگان تمام شده است -.(69)
5 - همچنين از حضرت صادق آل محمّد عليه السلام وارد شده است كه فرمود:
تمام علوم و فنون و تمام احكام و قوانين در بيست و هفت حرف خلاصه گشته است
و توسّط پيامبران الهى عليهم السلام تنها دو حرف از آن حروف منتشر شده است و مردم غير
از آن دو حرف چيز ديگرى را نمى دانند.
ولى هنگامى كه مهدى موعود، قائم آل محمّد (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف
) ظهور نمايد بيست و پنج حرف نزد او باقى مانده است ؛ و آن حضرت مردم را نسبت به مجموع
حروف آشنا مى نمايد و تمام قوانين و احكام شريعت مقدّس سعادت بخش اسلام را در آن جامعه
به اجراء در خواهد آورد.(70)
مرحوم شيخ صدوق ، راوندى و بعضى ديگر از بزرگان به نقل از مفضّل بن عمرو حكايت
كند:
روزى در خدمت حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين نشسته بودم ، آن
حضرت فرمود: آيا مى دانى پيراهن حضرت يوسف عليه السلام چه بود و كجاست ؟
عرض كردم : خير، نمى دانم ؛ شما بفرمائيد تا فرا بگيرم .
امام عليه السلام فرمود: چون حضرت ابراهيم عليه السلام را خواستند داخل آتش
بيندازند، جبرئيل امين عليه السلام پيراهنى از لباس هاى بهشتى برايش آورد و بر او پوشانيد
و آتش در مقابلش سرد و بى اءثر شد.
و در آخرين روز حياتش آن را تحويل حضرت اسحاق عليه السلام داد و او نيز پيراهن
را بر حضرت يعقوب عليه السلام پوشانيد كه اندازه قامت او بود.
و هنگامى كه حضرت يوسف عليه السلام به دنيا آمد، پدرش آن پيراهن را بر يوسف
پوشانيد، تا آن جائى كه همان پيراهن را توسّط برادرانش براى پدر خود - كه نابينا گشته
بود - فرستاد و او بينا گرديد و اين همان پيراهن بهشتى بود.
عرض كردم : اكنون آن پيراهن كجاست و چه خواهد شد؟
فرمود: الا ن نزد اهلش مى باشد و در نهايت ، تقديم قائم آل محمّد صلوات اللّه
عليه خواهد شد.
و هنگامى كه آن حضرت ظهور نمايد، آن پيراهن را بر تن مبارك خود مى نمايد و
تمام مؤ منين در شرق و غرب دنيا، هر كجا كه باشند بوى خوش آن را استشمام خواهند كرد.
و او - يعنى ؛ امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف - در تمام امور وارث
تمامى پيغمبران الهى مى باشد.(29)
احمد بن اسحاق يكى از اصحاب و كسانى بود كه وجوهات شيعيان را جمع آورى مى
كرد و خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام تقديم مى نمود، او حكايت نمايد:
روزى به قصد تحويل مقدار قابل توجّهى وجوهات شرعيّه به همراه تعدادى سؤ ال
در مسائل مختلف ، به محضر مبارك امام حسن عسكرى عليه السلام عازم سامراء شدم .
و چون وارد شهر سامراء گشتم ، به سمت منزل آن حضرت حركت نمودم ، هنگامى كه
به منزل رسيدم ، اذن دخول طلبيده و وارد شدم ، چشمم به كودكى خردسال افتاد كه بر زانوهاى
حضرت نشسته و بسيار خوش سيما و نورانى بود.
همين كه كيسه هاى پول و جواهرات را خدمت حضرت نهادم ، امام عليه السلام نگاهى
به كودك نمود و فرمود: اى پسرم ! اين اموال از شيعيان و دوستان تو مى باشد، آن ها را
باز كن و تحويل بگير.
ناگهان كودك اظهار داشت : اى پدر! و اى سرورم ! آيا جايز است كه دست به سوى
اموالى دراز كنم كه آغشته به حرام است ؟!
سپس امام حسن عسكرى عليه السلام خطاب به احمد بن اسحاق كرد و فرمود: آنچه
در كيسه ها مى باشد، بيرون بياور تا فرزندم حلال و حرام آن ها را از يكديگر جدا نمايد.
چون يكى از كيسه ها را خدمت حضرت نهادم ، كودك فرمود: اين مال فلان شخص است
كه در فلان محلّه شهر قم سكونت دارد و مقدار آن 72 دينار است كه بابت فروش باغ ارثيه
پدرش و نيز فروش هفت عدد پيراهن و كرايه مغازه هايش مى باشد.
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: عزيزم ! صحيح گفتى ، اكنون بگو كدام حرام
است ؟
كودك اظهار داشت : در اين كيسه يك دينار مشكوك ، از اهالى شهر رى مربوط به
فلان تاريخ مى باشد كه مغشوش مى باشد.
بعد از آن اشاره به يكى ديگر از كيسه ها نمود و فرمود: و امّا صاحب اين كيسه
فلانى است كه در فلان شهر مقدار يك مَن و يك چارك نخ ، جهت بافتن پارچه به فلان بافنده
معروف داد و چون مدّتى طولانى سپرى شد، نخ ها را دزد به سرقت برد.
و صاحب نخ ها نسّاج را تكذيب و جريمه كرده و به جاى آن ، يك مَن و نيم غرامت
گرفت .
پس يك دينار با تكّه اى پارچه در اين كيسه از چنين راهى به دست آمده است كه
حرام مى باشد.
سپس كودك به سوّمين كيسه اشاره نمود و اظهار داشت : آنچه درون آن است ، مال
فلان شخص است كه در فلان محلّه قم زندگى مى كند و مقدار هفتاد دينار مى باشد كه نبايد
دست زده شود.
امام حسن عسگرى عليه السلام سؤال نمود: چرا؟
فرزند جواب داد: چون اين ها بابت فروش گندم هائى است كه مالك با كشاورز اختلاف
داشتند و مالك سهم كشاورز را كمتر از حقّش داد.
پدر فرمود: بلى ، صحيح است .
پس از آن كودك فرمود: اى احمد بن اسحاق ! اين اموال را به صاحبانش برگردان
، ما نيازى به آن ها نداريم .
و اكنون كيسه آن پيرزن را بياور.
احمد گفت : من به طور كلّى آن كيسه را فراموش كرده بودم ...(12)
آرى براى امام معصوم ، چون از طرف خداوند متعال منصوب است ، سنّ و سال ، موقعيّت
مطرح نيست ؛ بلكه هر زمان هر چه اراده نمايد حاصل خواهد شد و به همه امور آگاه مى گردد.
پس مواظب اعمال و گفتار خود در تمام حالات باشيم كه امام زمان ، روحى له الفداء
و سلام اللّه عليه غافل نخواهد بود.
مرحوم شيخ صدوق و بعضى ديگر از بزرگان رضوان اللّه عليهم به نقل از جابر جعفى
- كه يكى از روات حديث و از اصحاب امام باقر عليه السلام است - حكايت كنند:
روزى در محضر شريف آن حضرت بودم ، شخصى وارد شد و مبلغ پانصد درهم تحويل امام
عليه السلام داد و گفت : اين زكات اموالم مى باشد، در هر راهى كه مصلحت مى دانى مصرف
نما.
حضرت باقرالعلوم عليه السلام فرمود: خودت آن ها را بردار و بين همسايگان و
خويشانى كه محتاج هستند، تقسيم كن .
سپس افزود: هنگامى كه قائم آل محمّد (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ) قيام
نمايد، بيت المال را بين مستحقّين و افراد جامعه به طور تساوى و عادلانه تقسيم مى نمايد
و تفاوتى بين افراد نمى گذارد، در آن زمان هركس از آن امام بر حقّ اطاعت كند، از خداوند
متعال فرمان برده است ؛ و هر كه او را نافرمانى و مخالت كند، خداى سبحان را معصيت كرده
است .
و در ادامه فرمايش خود، فرمود: علّت آن كه به آن حضرت ، مهدى گفته اند، به
آن جهت است كه جامعه را به سمت واقعيّات و حقايق هدايت مى نمايد.
و سپس افزود: همين كه آن حضرت - يعنى ؛ امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف
- ظهور و قيام كند، كتاب هاى آسمانى همانند تورات و غيره را از غارى در سرزمين انگلستان
بيرون مى آورد و اهل تورات را به وسيله محتواى تورات و اهل انجيل را به وسيله آن و
اءهل زبور و اءهل فرقان را به وسيله حقايق نهفته در كتاب هايشان هدايت و ارشاد مى فرمايد.
تمام ثروتهاى دنيا در اختيارش قرار خواهد گرفت ، تمام ذخائر و گنج هاى زير
زمين آشكار و در اختيار آن حضرت مى باشد.
در آن هنگام خواهد فرمود: آنچه كه به وسيله قطع صله رحم ، ظلم ، و ستم و ارتكاب
گناه و معصيت از شما پنهان شده بود و محروم گشته بوديد، اكنون ظاهر گشته و در اختيار
شما قرار گرفته است ؛ و به هر كسى به مقدار نيازش عطا خواهد نمود.
امام باقر عليه السلام در پايان فرمود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده
است : مهدى موعود از اهل بيت من مى باشد و هم نام من خواهد بود، دين من به وسيله او
محفوظ مى ماند، و او سنّت هاى مرا اجراء خواهد كرد و دنيا را پُر از عدل و داد مى نمايد.(59)
مرحوم شيخ صدوق ، كلينى و برخى ديگر از بزرگان آورده اند:
حضرت صادق آل محمّد از قول پدرش ، حضرت باقرالعلوم عليهماالسلام حكايت فرمايد:
هنگامى كه امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجّه الشّريف ظهور نمايد و بخواهد قيام نمايد،
قيام خود را از مكّه معظّمه شروع نموده و ابتداء به سمت شهر كوفه حركت مى كند.
و قبل از آن كه به همراه لشكر و ياران خويش حركت نمايد، منادى حضرت در بين
جمعيّت ، نداء دهد: كسى حقّ ندارد به همراه خود غذا و آب حمل كند، سپس حضرت دستور مى
دهد تا سنگ حضرت موسى بن عمران عليه السلام - كه به مقدار بار شترى است - برداشته شود
و همراه نيروها آورده شود، پس در هر منزلى كه فرود آيند، از آن سنگ چشمه اى از آب گوارا
جارى گردد كه هر گرسنه اى از آن ميل كند، سير گردد؛ و نيز هر تشنه اى از آن آب بياشامد،
سيراب شود و نيازى به طعام و مايعات نخواهند داشت .
و اين آذوقه خوراكى و آشاميدنى براى تمامى افراد لشكر امام زمان عليه السلام
مى باشد، تا هنگامى كه در نجف اشرف و كوفه وارد شوند.(28)
مرحوم شيخ مفيد رضوان اللّه تعالى عليه به نقل از مفضّل بن عمر حكايت كند:
روزى در محضر مبارك امام جعفر صادق عليه السلام بودم ، از آن حضرت ضمن فرمايشاتى
شنيدم كه درباره جريان ظهور و خروج قائم آل محمّد صلوات اللّه عليه چنين فرمود:
موقعى كه خداوند متعال حضرت قائم عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف را جهت ظهور
و خروج اجازه دهد.
حضرت در مكّه معظّمه بالاى منبر مى رود و مردم را به سوى خود دعوت مى نمايد
و آن ها را به خداپرستى و معنويّت راهنمائى مى كند.
و دستور مى دهد بر اين كه جامعه بايد در مسير اجراء احكام و روش زندگى رسول
خدا صلى الله عليه و آله حركت نمايد.
در همين بين خداوند متعال جبرئيل عليه السلام را مى فرستد و در محلّى به نام
حطيم نزد امام عصر صلوات اللّه عليه حضور مى يابد و اظهار مى دارد: برنامه ات چيست
؟
و مردم را به چه چيزى دعوت مى كنى ؟
حضرت قائم عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف برنامه و مسير حركت خود را با جبرئيل
در ميان مى گذارد.
پس از آن جبرئيل مى گويد: من اوّل كسى هستم كه با تو بيعت مى كنم ؛ و سپس
دست خود را در دست حضرت قرار مى دهد.
و سپس تعداد سيصد و سيزده نفر كه از شهرهاى مختلف جمع شده اند، با حضرت بيعت
مى كنند.
بعد از آن ، حضرت در شهر مكّه باقى خواهد ماند تا تعداد اصحاب و يارانش به
دَه هزار نفر برسد و پس از آن كه تكميل شد به سوى مدينه حركت مى نمايد.(52)
روزى متجاوز از چهل مسئله از مسائل مشكل را طرح و تنظيم نمودم تا از سرور
و مولايم حضرت ابومحمّد امام حسن عسكرى صلوات اللّه عليه پاسخ آن ها را دريافت نمايم
.
از شهر قم به همراه بعضى دوستان حركت كرديم ، هنگامى كه وارد شهر سامراء شديم
به سوى منزل آن حضرت روانه گشته ؛ و پس از آن به منزل رسيديم و اجازه ورود گرفتيم ،
داخل منزل رفتيم .
همين كه وارد شديم ، ديدم مولايم همچون ماه شب چهارده در گوشه اتاق نشسته
است و كودكى خردسال را - كه چون ستاره مشترى مى درخشيد - روى زانوى خود نشانيده بود.
امام عسكرى عليه السلام به ما اشاره نمود كه جلو بيائيد و در نزديكى ما بنشينيد.
پس طبق فرمان حضرت ، جلو رفتيم و نشستيم و سپس مسائل خود را به طور كلّى مطرح
كرديم .
امام حسن عسكرى صلوات اللّه عليه پس از شنيدن سخنان و مسائل ما، اشاره به
كودك نمود و اظهار داشت : اى فرزندم ! جواب شيعيان خود را بيان كن .
پس ناگهان ، آن كودك لب به سخن گشود و تمامى سؤ ال هاى ما را يكى پس از
ديگرى جواب كافى داد.
و بعضى سؤال ها را پيش از آن كه مطرح كنيم ، خود كودك مطرح مى نمود و جواب
آن را مى داد، به طورى كه همه ما مبهوت و متحيّر گشتيم كه اين كودك خردسال چگونه در
همه علوم و فنون شناخت كافى دارد و با بيان شيوا تمامى سؤ ال هاى ما را پاسخ داده و
همه افراد را قانع مى نمايد؟!
پس از آن ، امام حسن عسگرى صلوات اللّه عليه متوجّه من شد و فرمود: اى سعد
بن عبداللّه ! براى چه از قم به اين جا آمده اى ؟
عرضه داشتم : ياابن رسول اللّه ! چون عشق زيارت و ديدار شما را داشتم ، بدين
جا آمده ام .
حضرت فرمود: پس بقيّه سؤال هائى را كه تهيّه و تنظيم نموده بودى ، چه شد؟
پاسخ دادم : آماده و موجود مى باشد.
فرمود: از فرزندم و نور چشمم مهدى موعود عليه السلام آنچه مى خواهى سؤ ال
كن .
و من بعضى از سؤال هاى باقى مانده را مطرح كردم ، از آن جمله عرضه داشتم
: ياابن رسول اللّه ! تاءويل و تفسير كهيعص چيست ؟
كودك در حالى كه روى زانوى پدر نشسته بود، فرمود: اين حروف ، رموز و اخبار
غيبى الهى است كه خداوند متعال در رابطه با حضرت زكريّا پيغمبر عليه السلام بيان نموده
است ؛ چون زكريّا از خداوند متعال درخواست نمود تا اسامى خمسه طيّبه - پنج تن آل عبا
عليهم السلام - را تعليم او نمايد.
لذا جبرئيل عليه السلام نازل شد و آن اسامى مقدّس را به او تعليم داد؛ و هر
زمان حضرت زكريّا عليه السلام يادى از آن اسامى : ((محمّد، علىّ، فاطمه ، حسن ، حسين
عليهم السلام )) مى كرد، هر نوع مشكل و ناراحتى كه داشت ، حلّ و بر طرف مى گرديد.
امّا هرگاه نام حسين عليه السلام بر زبان جارى مى نمود و به ياد آن حضرت مى
افتاد، غم و اندوه فراوانى بر او عارض مى شد؛ و افسرده خاطر مى گرديد.
پس روزى اظهار داشت : خداوندا! علّت چيست كه هر موقع چهار نفر اوّل را يادآور
مى شوم ، دلم آرام مى گيرد؛ و چون پنجمين نفر را ياد مى كنم محزون گرديده و در چشمانم
اشك حلقه مى زند؟!
خداوند متعال كهيعص را در جواب حضرت زكريّا عليه السلام برايش فرستاد؛ و
تمامى اخبار و جرياناتى را كه بر امام حسين عليه السلام مقدّر شده بود، به وسيله آن
رموز كلّى برايش بيان نمود:
((كاف )) يعنى ؛ كربلاء و حوادث آن ، ((هاء)) اشاره به هلاكت و شهادت اهل
بيت سلام اللّه عليهم ، ((ياء)) يزيد - بن معاويه است - كه بر امام حسين عليه السلام
ظلم نمود، ((عين )) اشاره به عطش و تشنگى آن حضرت و اصحاب مى باشد؛ و ((صاد)) صبر و
استقامت آن حضرت خواهد بود.
سپس آن كودك در ادامه فرمايشات گهربارش فرمود: چون حضرت زكريّا عليه السلام
اين خبر را - از فرشته الهى يعنى ؛ جبرئيل امين عليه السلام - دريافت نمود، وارد مسجد
شد و به مدّت چند روز در مسجد ماند و مرتّب گريه و زارى مى كرد.
و در پايان افزود: حضرت يحيى پيغمبر و امام حسين عليهماالسلام هر دو به مدّت
شش ماه در رحم مادر بودند؛ و در شش ماهگى به دنيا آمدند.(11)
و نيز مرحوم شيخ مفيد، صدوق ، كلينى و ديگر بزرگان رضوان اللّه عليهم ، به
نقل از شخصى به نام حسن فرزند فضل بن زيد - از اهالى يمن - حكايت كند:
رزوى پدرم نامه اى با دست خطّ خودش براى حضرت حجّة بن الحسن ، امام زمان عجّل
اللّه تعالى فرجه الشّريف نوشت و حضرت جواب آن را براى پدرم فرستاده ، من نيز به دنبال
آن نامه اى براى حضرت نوشتم و جوابش برايم آمد.
سپس پدرم نامه اى ديگر توسطّ يكى از دانشمندان نوشت و براى حضرت فرستاد؛ ولى
جواب اين نامه نيامد، وقتى تحقيق و بررسى كرديم ، فهميديم كه آن دانشمند از اعتقادات
حقّه خود دست برداشته است ، به همين جهت حضرت جواب دست خطّ او را نفرستاده بود.
حسن بن الفضل افزود: پس از مدّتى به قصد زيارت مشاهد مشرّفه ، به سمت عراق
و خراسان حركت كردم ؛ و چون به شهر سامراء رسيدم و زيارت كردم ، در پايان وارد مقام
و سرداب غيبت امام زمان عليه السلام شدم ، با خود گفتم : ايّام حجّ نزديك است و ترسيدم
از اين كه مبادا نتوانم براى حجّ مشرّف شوم .
در همين افكار بودم كه پيش يكى از علماء به نام محمّد بن احمد رفتم و از او
تقاضاى كمك نمودم ؟
در پاسخ ، به من گفت : به فلان مسجد مى روى ، در آن جا شخصى را خواهى ديد
كه او مشكل تو را حلّ خواهد نمود.
وقتى وارد آن مسجد شدم ، پس از لحظاتى شخصى داخل شد و بدون آن كه مرا از قبل
ديده باشد، با نگاهى به من تبسّمى نمود و اظهار داشت : اى حسن بن الفضل ! غمگين و ناراحت
مباش ، در همين سال به زيارت خانه خدا مشرّف مى شوى و مناسك حجّ را انجام مى دهى و
بعد از آن صحيح و سالم به منزل و نزد خانواده ات بازخواهى گشت .
با شنيدن سخنان دلنشين او، قلبم آرام گرفت .
بعد از آن ، همان شخص كيسه اى را به من داد كه داخل آن مقدارى پول و تعدادى
لباس بود، با خود گفتم : اين ها ناقابل است و برگرداندم ، او هم كيسه و لباس ها را
گرفت و بدون آن كه با من مطرح سخنى نمايد، حركت و رفت .
در همين لحظه به خود آمدم و گفتم : عجب كار زشت و اشتباهى كردم ، چرا هدايا
را برگرداندم ؟!
و سپس نامه اى به محضر شريف حضرت نوشتم و ضمن عذرخواهى ، از آن حضرت طلب پوزش
كردم .
اين جريان در حالى واقع شد كه از اموال دنيا هيچ نداشتم ، مگر لباسى را كه
پوشيده بودم و مرا غم و اندوه شديدى فرا گرفته بود، ناگهان شخصى به عنوان ماءمور حضرت
وارد شد و اظهار داشت : كار بدى كردى ؛ هنوز مولايت را نشناخته اى ، ما به دوستان اين
چنين كمك هائى را مى كنيم و چه بسا دوستان ما خودشان بجهت تبرّك ، از ما تقاضا و درخواست
كمك كنند؛ و پس از اين صحبت ها نامه اى تحويل من داد كه در آن نوشته شده بود:
اشتباه كردى كه هداياى ما را برگرداندى و نپذيرفتى ، پس اگر استغفار و توبه
كردى ، خداوند متعال گناهان تو را مى آمرزد و در هر حال چنانچه از كردار خود پشيمان
هستى ، اين كيسه را بگير و پول هاى آن را خرجى راه و هزينه زندگى خود قرار بده و پيراهن
را براى احرام حجّ استفاده كن .
و من بسيار خوشحال شدم و با گرفتن آن هدايا شكر و سپاس خداوند متعال را به
جاى آوردم .(61)
فرمود: بر شما واجب است و به سود شما خواهد بود كه معتقد باشيد بر اين كه
ما اهل بيت رسالت ، محور و اءساس امور، پيشوايان هدايت و خليفه خداوند متعال در زمين
هستيم .
همچنين ما امين خداوند بر بندگانش و حجّت او در جامعه مى باشيم ، حلال و حرام
را مى شناسيم ، تاءويل و تفسير آيات قرآن را عارف و آشنا هستيم .
2 - قالَ عليه السلام : اءنَا خاتَمُ الاَْوْصِياءِ، بى يَدْفَعُ الْبَلاءُ
عَنْ اءهْلى وَشيعَتى .(73)
ترجمه :
فرمود: من آخرين وصيّ پيغمبر خدا هستم به وسيله من بلاها و فتنه ها از آشنايان
و شيعيانم دفع و برطرف خواهد شد.
3 قالَ عليه السلام : اءمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعُوا فيها إلى
رُواةِ حَديثِنا (اءحاديثِنا)، فَإنَّهُمْ حُجَّتي عَلَيْكُمْ وَ اءنَا حُجَّةُ اللّهِ
عَلَيْكُمْ.(74)
ترجمه :
فرمود: جهت حلّ مشكلات در حوادث - امور سياسى ، عبادى ، اقتصادى ، نظامى ،
فرهنگى ، اجتماعى و... - به راويان حديث و فقهاء مراجعه كنيد كه آن ها در زمان غيبت
خليفه و حجّت من بر شما هستند و من حجّت خداوند بر آن ها مى باشم .
4 قالَ عليه السلام : الحَقُّ مَعَنا، فَلَنْ يُوحِشَنا مَنْ قَعَدَعَنّا،
وَ نَحْنُ صَنائِعُ رَبِّنا، وَ الْخَلْقُ بَعْدُ صَنائِعِنا.(75)
ترجمه :
فرمود: حقانيّت و واقعيّت با ما اهل بيت رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى
باشد و كناره گيرى عدّه اى ، از ما هرگز سبب وحشت ما نخواهد شد، چرا كه ما دست پروره
هاى نيكوى پروردگار مى باشيم ؛ و ديگر مخلوقين خداوند، دست پرورده هاى ما خواهند بود.
5 - قالَ عليه السلام : إنَّ الْجَنَّةَ لا حَمْلَ فيها لِلنِّساءِ وَ لا
وِلادَةَ، فَإذَا اشْتَهى مُؤْمِنٌ وَلَدا خَلَقَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَيرِ
حَمْلٍ وَ لا وِلادَةٍ عَلَى الصُّورَةِ الَّتى يُريدُ كَما خَلَقَ آدَمَ عليه السلام
عِبْرَةً.(76)
ترجمه :
فرمود: همانا بهشت جايگاهى است كه در آن آبستن شدن و زايمان براى زنان نخواهد
بود، پس هرگاه مؤمنى آرزوى فرزند نمايد، خداوند متعال بدون جريان حمل و زايمان ، فرزند
دلخواهش را به او مى دهد همان طورى كه حضرت آدم عليه السلام را آفريد.
6 - قالَ عليه السلام : لا يُنازِعُنا مَوْضِعَهُ إلاّ ظالِمٌ آثِمٌ، وَ لا
يَدَّعيهِ إلاّج احِدٌ كافِرٌ.(77)
ترجمه :
فرمود: كسى با ما، در رابطه با مقام ولايت و امامت مشاجره و منازعه نمى كند
مگر آن كه ستمگر و معصيت كار باشد، همچنين كسى مدّعى ولايت و خلافت نمى شود مگر كسى
كه منكر و كافر باشد.
7 - قالَ عليه السلام : إنَّ الْحَقَّ مَعَنا وَ فينا، لا يَقُولُ ذلِكَ سِوانا
إلاّ كَذّابٌ مُفْتَرٍ، وَ لا يَدَّعيهِ غَيْرُنا إلاّ ضالُّ غَوىٌٍّّ.(78)
ترجمه :
فرمود: حقيقت - در همه موارد و امور - با ما و در بين ما اهل بيت عصمت و طهارت
خواهد بود و چنين سخنى را هر فردى غير از ما بگويد دروغ گو و مفترى مى باشد؛ و كسى
غير از ما آن را ادّعا نمى كند مگر آن كه گمراه باشد.
8 - قالَ عليه السلام : اءبَى اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْحَقِّ إلاّ إتْماما
وَ لِلْباطِلِ إ لاّزَهُوقا.(79)
ترجمه :
فرمود: همانا خداوند متعال ، إباء و امتناع دارد نسبت به حقّ مگر آن كه به
إتمام و كمال برسد و باطل ، نابود و مضمحل گردد.
9 - قالَ عليه السلام : إنَّهُ لَمْ يَكُنْ لاِ حَدٍ مِنْ آبائى إلاّ وَ قَدْ
وَقَعَتْ فى عُنُقِه بَيْعَةٌ لِطاغُوتِ زَمانِهِ، و إنّى اءخْرُجُ حينَ اءخْرُجُ وَ
لا بَيْعَةَ لاِ حَدٍ مِنَ الطَّواغيتِ فى عُنُقى .(80)
ترجمه :
فرمود: همانا پدران من (ائمّه و اوصياء عليهم السلام )، بيعت حاكم و طاغوت
زمانشان ، بر ذمّه آن ها بود؛ ولى من در هنگامى ظهور و خروج نمايم كه هيچ طاغوتى بر
من منّت و بيعتى نخواهد داشت .
فرمود: من آن كسى هستم كه در آخر زمان با اين شمشير - ذوالفقار - ظهور و خروج
مى كنم و زمين را پر از عدل و داد مى نمايم همان گونه كه پر از ظلم و جور شده است
.
11 - قالَ عليه السلام : اِتَّقُوا اللّهُ وَ سَلِّمُوا لَنا، وَ رُدُّوا
الاْ مْرَ إلَيْنا، فَعَلَيْنا الاْ صْدارُ كَما كانَ مِنَّا الاْ يراُ، وَ لا تَحاوَلُوا
كَشْفَ ما غُطِّيَ عَنْكُمْ.(82)
ترجمه :
فرمود: از خدا بترسيد و تسليم ما باشيد، و امور خود را به ما واگذار كنيد،
چون وظيفه ما است كه شما را بى نياز و سيراب نمائيم همان طورى كه ورود شما بر چشمه
معرفت به وسيله ما مى باشد؛ و سعى نمائيد به دنبال كشف آنچه از شما پنهان شده است نباشيد.
12 - قالَ عليه السلام : اءمّا اءمْوالُكُمْ فَلا نَقْبَلُها إلاّ لِتُطَهِّرُوا،
فَمَنْ شاءَ فَلْيَصِلْ، وَ مَنْ شاءَ فَلْيَقْطَعْ.(83)
ترجمه :
فرمود: اموال - خمس و زكوت - شما را جهت تطهير و تزكيه زندگى و ثروتتان مى
پذيريم ، پس هر كه مايل بود بپردازد، و هر كه مايل نبود نپردازد.
13 - قالَ عليه السلام : إنّا نُحيطُ عِلْما بِاءنْبائِكُمْ، وَ لا يَعْزُبُ
عَنّا شَيْى ءٌ مِنْ اءخْبارِكُمْ.(84)
ترجمه :
فرمود: ما بر تمامى احوال و اخبار شما آگاه و آشنائيم و چيزى از شما نزد ما
پنهان نيست .
فرمود: كسى كه روزه ماه رمضان را عمدا با چيز يا كار حرامى افطار - وباطل
- نمايد، (غير از قضاى روزه نيز) هر سه نوع كفّاره (60 روزه ، اطعام 60 مسكين ، آزادى
يك بنده ) بر او واجب مى شود.
19 - قالَ عليه السلام : اءلا اءُبَشِّرُكَ فِى الْعِطاسِ؟ قُلْتُ: بَلى ،
فَقالَ: هُوَ اءمانٌ مِنَ الْمَوْتِ ثَلاثَةَ اءيّامٍ.(90)
ترجمه :
نسيم خادم گويد: در حضور حضرت عطسه كردم ، فرمود: مى خواهى تو را بر فوائد
عطسه بشارت دهم ؟
عرض كردم : بلى .
فرمود: عطسه ، انسان را تا سه روز از مرگ نجات مى بخشد.
20 - قالَ عليه السلام : مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ سَمّانى فى مَحْفِلٍ مِنَ
النّاسِ.
(وَ قالَ عليه السلام :) مَنْ سَمّانى فى مَجْمَعٍ مِنَ النّاسِ فَعَلَيْهِ
لَعْنَةُاللّهِ.(91)
ترجمه :
فرمود: ملعون و مغضوب است كسى كه نام اصلى مرا در جائى بيان كند.
و نيز فرمود: هر كه نام اصلى مرا در جمع مردم بر زبان آورد، بر او لعنت و
غضب خداوند مى باشد.
21 - قالَ عليه السلام : يَعْمَلُ كُلُّ امْرِى ءٍ مِنْكُمْ ما يَقْرُبُ بِهِ
مِنْ مَحَبَّتِنا، وَلْيَتَجَنَّب ما يُدْنيهِ مِنْ كَراهيَّتِنا وَ سَخَطِنا، فَاِنَّ
امْرَءا يَبْغَتُهُ فُجْاءةٌ حينَ لا تَنْفَعُهُ تَوْبَةٌ، وَ لا يُنْجيهِ مِنْ عِقابِنا
نَدَمٌ عَلى حُوبَةٍ.(92)
ترجمه :
فرمود: هر يك از شما بايد عملى را انجام دهد كه سبب نزديكى به ما و جذب محبّت
ما گردد؛ و بايد دورى كند از كردارى كه ما نسبت به آن ، ناخوشايند و خشمناك مى باشيم
، پس چه بسا شخصى در لحظه اى توبه كند كه ديگر به حال او سودى ندارد و نيز او را از
عِقاب و عذاب الهى نجات نمى بخشد.
فرمود: بين خداوند و هيچ يك از بندگانش ، خويشاوندى وجود ندارد - و براى هركس
به اندازه اعمال و نيّات او پاداش داده مى شود - هركس مرا انكار نمايد از (شيعيان و
دوستان ) ما نيست و سرنوشت او همچون فرزند حضرت نوح خواهد بود.
34 - قالَ عليه السلام : اءما تَعْلَمُونَ اءنَّ الاْ رْضَ لا تَخْلُو مِنْ
حُجَّةٍ إمّا ظاهِرا وَإمّا مَغْمُورا.(105)
ترجمه :
فرمود: آگاه و متوجه باشيد بر اين كه در هيچ حالتى ، زمين خالى از حجّت خداوند
نخواهد بود، يا به طور ظاهر و آشكار و يا به طور مخفى و پنهان .
35 - قالَ عليه السلام : إذا أذِنَ اللّهُ لَنا فِى الْقَوْلِ ظَهَرَ الْحَقُّ،
وَ اضْمَحَلَّ الْباطِلُ، وَ انْحَسَرَ عَنْكُمْ.(106)
ترجمه :
فرمود: چنانچه خداوند متعال اجازه سخن و بيان حقايق را به ما بدهد، حقانيّت
آشكار مى گردد و باطل نابود مى شود و خفقان و مشكلات برطرف خواهد شد.
36 - قالَ عليه السلام : وَ اءمّا وَجْهُ الاْ نْتِفاعِ بى فى غَيْبَتى فَكَالاْ
نْتِفاعِ بِالشَّمْسِ إذا غَيَّبَها عَنِ الاْ بْصارِ السَّحابُ.(107)
ترجمه :
فرمود: چگونگى بهره گيرى و استفاده از من در دوران غيبت همانند انتفاع از
خورشيد است در آن موقعى كه به وسيله ابرها از چشم افراد ناپديد شود.
فرمود: هدف و قصد خويش را نسبت به محبّت و دوستى ما - اهل بيت عصمت و طهارت
- بر مبناى عمل به سنّت و اجراء احكام الهى قرار دهيد، پس همانا كه موعظها و سفارشات
لازم را نموده ام ؛ و خداوند متعال نسبت به همه ما و شما گواه مى باشد.
38 - قالَ عليه السلام : اءمّا ظُهُورُ الْفَرَجِ فَإنَّهُ إلَى اللّهِ، وَ
كَذَبَ الْوَقّاتُونَ.(109)
ترجمه :
فرمود: زمان ظهور من مربوط به اراده خداوند متعال مى باشد و هركس زمان آن
را معيّن و معرّفى كند دروغ گفته است .
39 - قالَ عليه السلام : اءكْثِرُواالدُّعاءَ بِتَعْجيلِ الْفَرَجِ، فَإنَّ
ذلِكَ فَرَجَكُمْ.(110)
ترجمه :
فرمود: براى تعجيل ظهور من - در هر موقعيّت مناسبى - بسيار دعا كنيد كه در
آن فرج و حلّ مشكلات شما خواهد بود.
يكى از مؤمنين به نام اءبومحمّد، حسن بن وجناء گويد: زير ناودان طلا در حرم
خانه خدا بودم كه حضرت ولىّ عصر امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف را ديدم ،
دفترى را به من عنايت نمود كه در آن دعاى فرج و صلوات بر آن حضرت بود.
سپس فرمود: به وسيله اين نوشته ها بخوان و براى ظهور و فرج من دعا كن و بر
من درود و تحيّت بفرست .
حضرت باقرالعلوم عليه السلام به بعضى از دوستان خود فرمود: دست از پا خطا
نكنيد و مشغول انجام وظايف خود باشيد تا زمانى كه علائم و نشانه هائى كه برايت مطرح
مى كنم آشكار شود.(21)
قبل از ظهور امام زمان عليه السلام بين مردم يك درگيرى وسيعى انجام خواهد
شد و جمع بسيارى كشته مى شوند، بعد از آن شخصى به عنوان سُفيانى ، لشكرى را متشكّل
از هفتاد هزار مرد جنگى و مسلّح ، به سوى كوفه بسيج مى كند و در نتيجه آن خونريزى و
غارت اموال و نفوس بسيارى رُخ مى دهد.
در همين بين ، لشكرى از سمت خراسان با در دست داشتن پرچم هاى مخصوصى حركت
مى كنند كه در بين آن ها تعدادى از ياران امام زمان عليه السلام نيز وجود دارد.
سپس لشكر خراسانى با لشكر سفيانى در بين شهر حيره و كوفه با يكديگر درگير
مى شوند.
سپس سفيان متوجّه خواهد شد كه مهدى موعود عليه السلام ظهور كرده است و آن
حضرت در حال حركت به سوى مكّه مى باشد، به همين جهت گروه عظيمى را جهت تعقيب آن حضرت
روانه مى كند.
پس چون لشكر سفيانى هنگامى كه در محلّى به نام بيداء - بين مكّه و مدينه
- برسند و فرود آيند، ندائى از آسمان به زمين خطاب مى شود كه : تمامى نيروهاى سفيانى
را به جز سه نفر در خود فرو بِبَر، كه اثرى از آن ها باقى نباشد.
و امّا آن سه نفر را خداوند متعال ، صورت هايشان را به پشت بر مى گرداند و
به صورت و قيافه سگ در مى آيند و مسخ مى شوند.
سپس در يك چنين زمانى حضرت ولىّ عصر، امام زمان عليه السلام در كنار كعبه
الهى قرار گرفته و بر ديوار آن تكيه زده و به اهل زمين خطاب مى نمايد و مى فرمايد:
اى مردم ! ما براى يارى دين خدا آمده ايم و هركس مايل باشد، مى تواند به گروه
ما بپيوندد.
و به دنباله آن مى افزايد: ما اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله هستيم ؛
و از هر فردى نسبت به خداوند متعال و رسولش نزديك تر و اولى تر مى باشيم ، پس هركس
بخواهد كه نسبت به حضرت آدم ، نوح و ابراهيم ؛ و همچنين نسبت به تمامى پيامبران الهى
، حتّى حضرت محمّد صلوات اللّه عليهم با من مذاكره و احتجاج كند، آماده ام .
پس از آن ، مى فرمايد: آيا خداوند متعال در قرآن نفرموده است : إنَّ اللّهَ
اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إبْراهى م وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ ذُريَّةً
بَعْضُها مِنْ بَعْضِ وَاللّهُ سَميعٌ عَليمٌ.(22)
من تداوم بخش و خلف آدم و نوح هستم ، من برگزيده ابراهيم و محمّد صلوات اللّه
عليهم هستم ، هر كه مى خواهد پيرامون قرآن و يا پيرامون سنّت حضرت رسول اكرم صلى الله
عليه و آله با من احتجاج و مناظره نمايد، آماده ام ؛ چون از هركس ديگرى به آن ها نزديك
تر و به آن ها آشناتر هستم .
بعد از آن ، در ادامه فرمايشات خود مى افزايد: آن هائى كه كلام مرا شنيدند
و متوجّه شدند، خداوند آن ها را هدايت نمايد.
ضمناً شنوندگان حاضر، اين مطالب و مسايل را به ديگران كه غايب هستند گزارش
دهند ... .
امام محمّد باقر عليه السلام فرمود: در چنين موقعيّتى خداوند متعال اصحاب
و ياران حضرت حجّت عليه السلام را كه تعداد آن ها سيصد و سيزده نفر مى باشند، جمعشان
مى نمايد، همان طورى كه در قرآن چنين فرموده است :
سپس اين تعداد افراد با امام زمان عليه السلام بيعت مى كنند؛ و عهد و ميثاق
حضرت رسول صلى الله عليه و آله نزد اوست كه از پيامبران يكى از پس ديگرى به إرث نهاده
شده است .
حضرت باقر العلوم عليه السلام در پايان افزود: امام زمان عليه السلام از فرزندان
حسين بن علىّ عليهماالسلام مى باشد كه خداوند متعال قضيّه قيام آن حضرت را در يك شب
تنظيم و اصلاح مى نمايد و نام مبارك و گرامى او همانند نام جدّش رسول خدا صلى الله
عليه و آله خواهد بود.(24)
يكى از بزرگان شيعه معروف به ابومحمّد، عيسى بن مهدى جوهرى حكايت كند:
در سال 268 شنيدم كه حضرت مهدى ، امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف
از عراق به سوى مدينه طيّبه كوچ نموده است .
من نيز به قصد زيارت خانه خدا و انجام حجّ عازم مكّه معظّمه شدم ، به اميد
آن كه بتوانم مولايم امام زمان (عجّ) را زيارت و ملاقات كنم ، چون به روستاى صِريا
رسيدم ، بسيار خسته و بى حال گشتم و ميل خوردن ماهى با ماست و خرما پيدا كردم كه چيزى
همراه نداشتم و به هر شكلى بود خودم را به مدينه رساندم .
موقعى كه با دوستانم برخورد كردم ، مرا بر ورود امام زمان (عجّ) بشارت دادند
و به ساختمانى راهنمائى كردند كه حضرت در آن جا ساكن شده بود، نزديك آن ساختمان رفتم
و منتظر ماندم تا هنگام نماز مغرب و عشاء فرا رسيد، نماز را خواندم و بعد از سلام نماز،
مشغول دعا و راز و نياز با خداى خود شدم كه بتوانم مولايم را زيارت كنم .
ناگهان غلامى از ساختمان بيرون آمد و با صداى بلند گفت : اى عيسى بن مهدى
جوهرى ! وارد ساختمان بشو، پس بسيار خوشحال شدم و با گفتن : لا إله إلاّ اللّه و تكبير
و حمد و ستايش خداوند، داخل منزل رفتم .
وقتى به درون ساختمان رسيدم ، سفره اى را گسترده ديدم ، غلام مرا كنار آن
سفره برد و نشاند و گفت : مولايت فرموده است : از اين غذاها آنچه ميل دارى تناول كن
.
با خود گفتم : چگونه غذا بخورم و حال آن كه هنوز مولايم را نديده ام ، ناگهان
صدائى را شنيدم : اى عيسى ! از غذاهاى ما آنچه را اشتهاء كرده اى ، ميل كن و مرا خواهى
ديد.
نگاهى بر سفره كردم ، ديدم همان چيزهائى است كه اشتهاء كرده بودم ، با خود
گفتم : چگونه از درون من آگاهى يافت و آنچه را خواسته بودم بدون آن كه به زبان بياورم
، برايم آورده شده است ؟!
در همين لحظه صدائى شنيدم كه فرمود: اى عيسى ! نسبت به ما اءهل بيت عصمت و
طهارت در خود شكّ و ترديد راه مده ، ما به هر چيزى آشنا و آگاه هستيم .
با شنيدن اين سخن گريان شدم و از افكار خود توبه كردم و مشغول خوردن ماهى
و ماست با خرما گشتم و هر چه مى خوردم ، از غذا كم نمى شد؛ و چون در عمرم غذائى به
آن لذيذى نديده و نخورده بودم ، بسيار تناول كردم و با خود گفتم : ديگر كافى است ،
زشت است بيش از اين بخورم و خجالت كشيدم .
نيز سخنى را شنيدم كه فرمود: اى عيسى ! خجالت نكش و آنچه كه ميل دارى تناول
كن ، اين غذاى بهشتى است و دست انسان به آن نخورده است ، پس مقدارى ديگر ميل كردم و
عرضه داشتم : اى مولا و سرورم ! كافى است ، سير شدم .
صدائى ديگر را شنيدم : اكنون به نزد ما بيا.
هنگامى كه خواستم حركت كنم ، با خود گفتم : آيا با دست هاى نشسته نزد مولايم
بروم !؟
حضرت از درون من هچون گذشته آگاه بود، لذا فرمود: اثر غذاى بهشتى باقى نمى
ماند و نيازى به شستن نيست .
پس برخاستم و نزديك محلّى كه صدا از آن جا به گوشم مى رسيد، رفتم .
ناگهان شخصى نورانى و عظيم القدر در مقابلم ظاهر گشت و من مبهوت جلالت و عظمت
آن حضرت شدم ؛ در همين لحظه فرمود: چه شده است كه شما توان ديدن مرا نداريد؟
برو و دوستانت را نسبت به آنچه ديدى با خبر گردان و بگو: درباره ما شكّ نكنند.
گفتم : برايم دعا كن تا ثابت قدم و با ايمان بمانم ، فرمود: اگر ثابت قدم
و با ايمان نمى بودى ، اين جا نمى آمدى و مرا نمى ديدى .(54)
سرنوشت قاتلان سیدالشهدا(ع)
توسط : behiazarابن شهر آشوب به سند معتبر روایت كرده است كه حضرت امام حسین علیه السّلام به عمر بن سعد گفت كه به این شادم بعد از آنكه مرا شهید خواهى كرد، از گندم عراق بسیارى نخواهى خورد، آن ملعون از روى استهزا گفت كه: اگر گندم نباشد جو نیز خوب است، پس چنان شد كه حضرت فرموده بود، و امارت رى به او نرسید، و بر دست مختار كشته شد. ایضا روایت كرده است كه بویهاى خوشى كه از انبار حضرت غارت كردند همه خون شد، و گیاه ها كه برده بودند همه آتش در آن افتاد. و به روایت دیگر: از آن بوى خوش هر كه استعمال كرد از مرد و زن البته پیس شد. ایضا ابن شهر آشوب و دیگران روایت كرده اند كه حضرت سید الشهداء علیه السّلام در صحراى كربلا تشنه شد، خود را به كنار فرات رسانید و آب برگرفت كه بیاشامد، ملعونى تیرى به جانب آن جناب انداخت كه بر دهان مباركش نشست، حضرت فرمود: خدا هرگز تو را سیراب نگرداند، پس آن ملعون تشنه شد و هر چند آب مى خورد سیراب نمى شد تا آنكه خود را به شط فرات افكند، و چندان آب آشامید كه به آتش جهنم واصل گردید. ایضا روایت كرده اند كه چون امام حسین علیه السّلام از آن كافر جفا كار آب طلبید، بدبختى در میان آنها ندا كرد كه: یا حسین! یك قطره از آب فرات نخواهى چشید تا آنكه تشنه بمیرى یا به حكم ابن زیاد در آیى، حضرت فرمود: خداوندا، او را از تشنگى بكش و هرگز او را میامرز، پس آن ملعون پیوسته العطش فریاد مى كرد، و هر چند آب مى آشامید سیراب نمى شد تا آنكه تركید و به جهنم واصل شد. و بعضى گفته اند كه آن ملعون عبدالله بن حصین ازدى بود، و بعضى گفته اند كه: حمید بن مسلم بود. ایضا روایت كرده اند كه ولدالزنائى از قبیله دارم تیر به جانب آن حضرت افكند، بر حنكش آمد، و حضرت آن خون را مى گرفت و به جانب آسمان مى ریخت، پس آن ملعون به بلائى مبتلا شد كه از سرما و گرما فریاد مى كرد، و آتشى از شكمش شعله مى كشید و پشتش از سرما مى لرزید، و در پشت سرش بخارى روشن مى كرد و هر چند آب مى خورد سیراب نمى شد، تا آنكه شكمش پاره شد و به جهنم واصل شد. ابن بابویه و شیخ طوسى به سانید بسیار روایت كرده اند از یعقوب بن سلیمان كه گفت: در ایام حجاج چون گرسنگى بر ما غالب شد، با چند نفر از كوفه بیرون آمدیم تا آنكه به كربلا رسیدیم و موضعى نیافتیم كه ساكن شویم، ناگاه خانه اى به نظر ما در آمد در كنار فرات كه از چوب علف ساخته بودند، رفتیم و شب در آنجا قرار گرفتیم، ناگاه مرد غریبى آمد و گفت: دستورى دهید كه امشب با شما به سر آوردم كه غریبم و از راه مانده ام، ما او را رخصت دادیم و داخل شد چون آفتاب غروب كرد و چراغ افروختیم به روغن نفت و نشستیم به صحبت داشتن، پس صحبت منتهى شد به ذكر جناب امام حسین علیه السّلام و شهادت او، و گفتیم كه: هیچكس در آن صحرا نبود كه به بلائى مبتلا نشد، پس آن مرد غریب گفت كه: من از آنها بودم كه در آن جنگ بودند و تا حال بلائى به من نرسیده است، و مدار شیعیان به دروغ است، چون ما آن سخن را از او شنیدیم ترسیدیم و از گفته خود پشیمان شدیم، در آن حالت نور چراغ كم شد، آن بى نور دست دراز كرد كه چراغ را اصلاح كند، همین كه دست را نزدیك چراغ رسانید، آتش در دستش مشتعل گردید، چون خواست كه آن آتش را فرو نشاند آتش در ریش نحسش افتاد و در جمیع بدنش شعله كشید، پس خود را در آب فرات افكند، چون سر به آب فرو مى برد، آتش در بالاى آب حركت مى كرد و منتظر او مى بود تا سر بیرون مى آورد، چون سر بیرون مى آورد، در بدنش مى افتاد، و پیوسته بر این حال بود تا به آتش جهنم واصل گردید. ایضا ابن بابویه به سند معتبر از قاسم بن اصبغ روایت كرده است كه گفت: مردى از قبیله بنى دارم كه با لشكر ابن زیاد به قتال امام
حسین علیه السّلام رفته بود، به نزد ما آمد و روى او سیاه شده بود، و پیش از آن در نهایت خوشرویى و سفیدى بود، من به او گفتم كه: از بس كه روى تو متغیر شده است نزدیك بود كه من تو را نشناسم، گفت: من مرد سفید روئى از اصحاب حضرت امام حسین علیه السّلام را شهید كردم كه اثر كثرت عبادت از پیشانى او ظاهر بود، و سر او را آورده ام. راوى گفت: كه دیدم آن ملعون را كه بر اسبى سوار بود و سر آن بزرگوار در پیش زین آویخته بود كه بر زانوهاى اسب مى خورد، من با پدر خود گفتم كه: كاش این سر را اندكى بلندتر مى بست كه اینقدر اسب به آن خفت نرساند، پدرم گفت: اى فرزند! بلائى كه صاحب این سر بر او مى آورد زیاده از خفتى است كه او به این سر مى رساند، زیرا كه او به من نقل كرد كه از روزى كه او را شهید كرده ام تا حال هر شب كه به خواب مى روم به نزدیك من مى آید و مى گوید كه بیا، و مرا بسوى جهنم مى برد و در جهنم مى اندازد، و تا صبح عذاب مى كشم، پس من از همسایگان او شنیدم كه: از صداى فریاد او ما شبها به خواب نمى توانیم رفت؛ پس من به نزد زن او رفتم و حقیقت این حال را از او پرسیدم گفت: آن خسران مال خود را رسوا كرده است، و چنین است گفته است. ایضا از عمار بن عمیر روایت كرده است كه چون سر عبیدالله بن زیاد را با سرهاى اصحاب او به كوفه آوردند من به تماشاى آن سرها رفتم چون رسیدم، مردم مى گفتند كه: آمد آمد، ناگاه دیدم مارى آمد و در میان آن سرها گردید تا سر ابن زیاد را پیدا كرد و در یك سوراخ بینى او رفت و بیرون آمد و در سوراخ بینى دیگرش رفت، و پیوسته چنین مى كرد. ابن شهر آشوب و دیگران از كتب معتبره روایت كرده اند كه دستهاى ابحر بن كعب كه بعضى از جامه هاى حضرت امام حسین علیه السّلام را كنده بود، در تابستان مانند دو چوب خشك مى شد و در زمستان خون از دستهاى آن ملعون مى ریخت؛ و جابر بن زید عمامه آن حضرت را برداشت، چون بر سر بست در همان ساعت دیوانه شد؛ و جامه دیگرى را جعوبه بن حویه برداشت، چون پوشید، در ساعت به برص مبتلا شد؛ و بحیر بن عمرو جامه دیگر را برداشت و پوشید، در ساعت زمین گیر شد. ایضا از ابن حاشر روایت كرده است كه گفت: مردى از آن ملاعین كه به جنگ امام حسین علیه السّلام رفته بودند، چون به نزد ما برگشت، از اموال آن حضرت شترى و قدرى زعفران آورد، چون آن زعفران را مى كوبیدند، آتش از آن شعله مى كشید؛ و زنش به بر خود مالید، در همان ساعت پیس شد؛ چون آن شتر را ذبح كردند، به هر عضو از آن شتر كه كارد مى رسانیدند، آتش از آن شعله مى كشید؛ چون آن را پاره كردند، آتش از پاره هاى آن مشتعل بود؛ چون در دیگ افكندند، آتش از آن مشتعل گردید؛ چون از دیگ بیرون آوردند، از جدوار تلختر بود و دیگرى از حاضران آن معركه به آن حضرت ناسزائى گفت، از دو شهاب آمد و دیده هاى او را كور كرد. سدى ابن طاووس و ابن شهر آشوب و دیگران از عبدالله بن زباح قاضى روایت كرده اند كه گفت: مرد نابینائى را دیدم از سبب كورى از او سؤال كردم، گفت: من از آنها بودم كه به جنگ حضرت امام حسین علیه السّلام رفته بودم، و با نه نفر رفیق بودم، اما نیزه به كار نبردم و شمشیر نزدم و تیرى نینداختم، چون آن حضرت را شهید كردند و به خانه خود برگشتم و نماز عشا كردم و خوابیدم، در خواب دیدم كه مردى به نزد من آمد و گفت: بیا كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله تو را مى طلبد، گفتم: مرا به او چكار است؟ جواب مرا نشنید، گریبان مرا كشید و به خدمت آن حضرت برد، ناگاه دیدم كه حضرت در صحرائى نشسته است محزون و غمگین، و جامه را از دست هاى خود بالا زده است، و حربه اى به دست مبارك خود گرفته است، و نطعى در پیش آن حضرت افكنده اند، و ملكى بر بالاى سرش ایستاده است و شمشیرى از آتش در دست دارد، و آن نه نفر كه رفیق من بودند ایشان را به قتل مى رساند، و آن شمشیر را به هر یك از ایشان كه مى زند آتش در او مى افتد و مى سوزد، و باز زنده مى شود و بار دیگر ایشان را به قتل مى رساند. من چون آن حالت را مشاهده كردم، به دو زانو در آمدم و گفتم: السلام علیك یا رسول الله، جواب سلام من نگفت و ساعیت سر در زیر افكند و گفت: اى دشمن خدا، هتك حرمت من كردى و عترت مرا كشتى و رعایت حق من نكردى، گفتم:
یا رسول لله شمشیرى نزدم و نیزه به كار نبردم و تیر نیانداختم، حضرت فرمود: راست گفتى، و لیكن در میان لشكر آنها بودى و سیاهى لشكر ایشان را زیاد كردى، نزدیك من بیا، چون نزدیك رفتم دیدم طشتى پر از خون در پیش آن حضرت گذاشته است، پس فرمود: این خون فرزند من حسین است، و از آن خون دو میل در دیده هاى من كشید، چون بیدار شدم نابینا بودم.
در بعضى از كتب معتبره از دربان ابن زیاد روایت كرده اند كه گفت: از عقب آن ملعون داخل قصر او شدم، آتشى در روى او مشتعل شد و مضطرب گردید و رو به سوى من گردانید و گفت: دیدى؟ گفتم: بلى، گفت: به دیگرى نقل مكن. ایضا از كعب الاحبار نقل كرده اند كه در زمان عمر از كتب متقدمه نقل مى كرد وقایعى را كه در این امت واقع خواهد شد و فتنه هائى كه حادث خواهد گردید، پس گفت: از همه فتنه ها عظیم تر و از همه مصیبتها شدیدتر، قتل سید الشهدا حسین بن على علیه السّلام خواهد بود، و این است فسادى كه حق تعالى در قرآن یاد كرده است كه (ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ایدى الناس) و اول فسادهاى عالم، كشتن هابیل بود، و آخر فسادها كشتن آن حضرت است، و در روز شهادت آن حضرت درهاى آسمان را خواهند گشود و از آسمانها بر آن حضرت خون خواهند گریست، چون ببینید كه سرخى در جانب آسمان بلند شد بدانید كه او شهید شده است. گفتند: اى كعب چرا آسمان بر كشتن پیغمبران نگریست و بر كشتن آن حضرت مى گرید؟! گفت: واى بر شما! كشتن حسین امرى است عظیم، و او فرزند برگزیده سید المرسلین است و پاره تن آن حضرت است، و از آب دهان او تربیت یافته است، و او را علانیه به جور و ستم و عدوان خواهند كشت و وصیت جد او حضرت رسالت صلى الله علیه و آله را در حق او رعایت نخواهند كرد سوگند یاد مى كنم به حق آن خداوندى كه جان كعب در دست اوست كه بر او خواهند گریست گروهى از ملائكه آسمان هاى هفت گانه كه تا قیامت گریه ایشان منقطع نخواهد شد، و آن بقعه كه در آن مدفون مى شد بهترین بقعه هاست، و هیچ پیغمبرى نبوده است مگر آنكه به زیارت آن بقعه رفته است و بر مصیبت آن حضرت گریسته است، و هر روز فوج هاى ملائكه و جنیان به زیارت آن مكان شریف مى روند، چون شب جمعه مى شود، نود هزار ملك در آنجا نازل مى شوند و بر آن امام مظلوم مى گریند و فضایل او را ذكر مى كنند، و در آسمان او را حسین مذبوح مى گویند و در زمین او را ابو عبدالله مقتول مى گویند و در دریاها او را فرزند منور مظلوم مى نامند، و در روز شهادت آن حضرت آفتاب خواهد گرفت، در شب آن، ماه خواهد گرفت، و تا سه روز جهان در نظر مردم تاریك خواهد بود، و آسمان خواهد گریست، و كوهها از هم خواهد پاشید، و دریاها به خروش خواهند آمد، و اگر باقیمانده ذریت او و جمعى از شیعیان او بر روى زمین نمى بودند، هر آینه خدا آتش از آسمان بر مردم مى بارید. پس كعب گفت: اى گروه تعجب نكنید از آنچه من در باب حسین مى گویم، به خدا سوگند كه حق تعالى چیزى نگذاشت از آنچه بوده و خواهد بود مگر آنكه براى حضرت موسى علیه السّلام بیان كرد، و هر بنده اى كه مخلوق شده و مى شود همه را در عالم ذر بر حضرت آدم علیه السّلام عرضه كرد، و احوال ایشان و اختلافات و منازعات ایشان را براى دنیا بر آن حضرت ظاهر گردانید پس آدم گفت: پروردگارا در امت آخر الزمان كه بهترین امتهایند چرا اینقدر اختلاف به هم رسیده است؟ حق تعالى فرمود: اى آدم چون ایشان اختلاف كردند، دلهاى ایشان مختلف گردید، و ایشان فسادى در زمین خواهند كرد مانند فساد كشتن هابیل، و خواهند كشت جگر گوشه حبیب من محمد مصطفى صلى الله علیه و آله را پس حق تعالى واقعه كربلا را به آدم نمود، و قاتلان آن حضرت را روسیاه مشاهده كرد، پس آدم علیه السّلام گریست و گفت: خداوندا تو انتقام خود را بكش از ایشان چنانچه فرزند پیغمبر بزرگوار تو را شهید خواهند كرد. ایضا از سعید بن مسیب روایت كرده است كه چون حضرت امام حسین علیه السّلام شهید شد، در سال دیگر من متوجه حج شدم كه به خدمت حضرت امام زین العابدین علیه السّلام مشرف شدم، پس روزى بر در كعبه طواف مى كردم ناگاه مردى را دیدم كه دستهاى او بریده بود و روى او مانند شب تار سیاه و تیره بود، به پرده كعبه چسبیده بود و مى گفت: خداوندا به حق این خانه كه گناه مرا بیامرز، و مى دانم كه نخواهى آمرزید؛ من گفتم: واى بر تو چه گناه كرده اى كه چنین نا امید از رحمت خدا گردیده اى؟ گفت: من جمال امام حسین علیه السّلام بودم در هنگامى كه متوجه كربلا گرید، چون آن حضرت را شهید كردند، پنهان شدم كه بعضى از جامه هاى آن حضرت را بربایم، و در كار برهنه كردن حضرت بودم. در شب ناگاه شنیدم كه خروش عظیم از آن صحرا بلند شد، و صداى گریه و نوحه بسیار شنیدم و كسى را نمى دیدم، و در میان آنها صدائى مى شنیدم كه مى گفت: اى فرزند شهید من، واى حسین غریب من، تو را كشتند و حق تو را نشناختند و آب را از تو منع كردند، از استماع این اصوات موحشه، مدهوش گردیدم و خود را در میان كشتگان افكندم، و در آن حال مشاهده كردم سه مرد و یك زن را كه ایستاده اند و بر دور ایشان ملائكه بسیار احاطه كرده اند، یكى از ایشان مى گوید كه: اى فرزند بزرگوار واى حسین مقتول به سیف اشرا، فداى تو باد جد و پدر و مادر و برادر تو. ناگاه دیدم كه حضرت امام حسین علیه السّلام نشست و گفت: لبیك یا جداه و یا رسول الله و یا ابتاه و یا امیرالمؤمنین و یا اماه یا فاطمه الزهرا و یا اخاه، اى برادر مقتول به زهر جانگداز، بر شما باد از من سلام، پس فرمود: یا جداه كشتند مردان ما را، یا جداه اسیر كردند زنان ما را، یا جداه غارت كردند اموال ما را، یا جداه كشتند اطفال ما را، ناگاه دیدم كه همه خروش بر آوردند و گریستند، حضرت فاطمه زهرا علیه السّلام از همه بیشتر مى گریست. پس حضرت فاطمه علیه السّلام گفت: اى پدر بزرگوار ببین كه چكار كردند با این نور دیده من این امت جفا كار، اى پدر مرا رخصت بده كه خون فرزند خود را بر سر و روى خود بمالم، چون خدا را ملاقات كنم با خون او آلوده باشم، پس همه بزرگواران خون آن حضرت را برداشتند و بر سر و روى خود مالیدند، پس شنیدم كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله مى گفت كه: فداى تو شوم اى حسین كه تو را سر بریده مى بینم و در خون خود غلطیده مى بینم، اى فرزند گرامى، كه جامه هاى تو را كند؟ حضرت امام حسین علیه السّلام فرمود كه: اى جد بزرگوار شتردارى كه با من بود و با او نیكی هاى بسیار كرده بودم، او به جزاى آن نیكی ها مرا عریان كرد! پس حضرت رسالت صلى الله علیه و آله به نزد من آمد و گفت: از خدا اندیشه نكردى و از من شرم نكردى كه جگر گوشه مرا عریان كردى، خدا روى تو را سیاه كند در دنیا و آخرتت و دست هاى تو را قطع كند، پس در همان ساعت روى من سیاه شده و دست هاى من افتاد، و براى این دعا مى كنم و مى دانم كه نفرین حضرت رسول خدا صلى الله علیه و آله رد نمى شود، و من آمرزیده نخواهم شد. ایضا روایت كرده است كه مرد خدادى(آهنگرى) در كوفه بود، چون لشكر عمر بن سعد به جنگ سید الشهداء مى رفتند، از آهن بسیارى برداشت و با لشكر ایشان رفت، و نیزه هاى ایشان را درست مى كرد و میخ هاى خیمه هاى ایشان را مى ساخت و شمشیر و خنجر ایشان را اصلاح مى كرد، آن حداد گفت: من نوزده روز با ایشان بودم و اعانت ایشان مى نمودم تا آنكه آن حضرت را شهید كردند. چون برگشتم شبى در خانه خود خوابیده بودم، در خواب دیدم كه قیامت بر پا شده است و مردم از زبانهایشان آویخته است و آفتاب نزدیك سر مردم ایستاده است و من از
يكى از بزرگان شيعه معروف به ابومحمّد، عيسى بن مهدى جوهرى حكايت كند:
در سال 268 شنيدم كه حضرت مهدى ، امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف از عراق به سوى مدينه طيّبه كوچ نموده است .
من نيز به قصد زيارت خانه خدا و انجام حجّ عازم مكّه معظّمه شدم ، به اميد آن كه بتوانم مولايم امام زمان (عجّ) را زيارت و ملاقات كنم ، چون به روستاى صِريا رسيدم ، بسيار خسته و بى حال گشتم و ميل خوردن ماهى با ماست و خرما پيدا كردم كه چيزى همراه نداشتم و به هر شكلى بود خودم را به مدينه رساندم .
موقعى كه با دوستانم برخورد كردم ، مرا بر ورود امام زمان (عجّ) بشارت دادند و به ساختمانى راهنمائى كردند كه حضرت در آن جا ساكن شده بود، نزديك آن ساختمان رفتم و منتظر ماندم تا هنگام نماز مغرب و عشاء فرا رسيد، نماز را خواندم و بعد از سلام نماز، مشغول دعا و راز و نياز با خداى خود شدم كه بتوانم مولايم را زيارت كنم .
ناگهان غلامى از ساختمان بيرون آمد و با صداى بلند گفت : اى عيسى بن مهدى جوهرى ! وارد ساختمان بشو، پس بسيار خوشحال شدم و با گفتن : لا إله إلاّ اللّه و تكبير و حمد و ستايش خداوند، داخل منزل رفتم .
وقتى به درون ساختمان رسيدم ، سفره اى را گسترده ديدم ، غلام مرا كنار آن سفره برد و نشاند و گفت : مولايت فرموده است : از اين غذاها آنچه ميل دارى تناول كن .
با خود گفتم : چگونه غذا بخورم و حال آن كه هنوز مولايم را نديده ام ، ناگهان صدائى را شنيدم : اى عيسى ! از غذاهاى ما آنچه را اشتهاء كرده اى ، ميل كن و مرا خواهى ديد.
نگاهى بر سفره كردم ، ديدم همان چيزهائى است كه اشتهاء كرده بودم ، با خود گفتم : چگونه از درون من آگاهى يافت و آنچه را خواسته بودم بدون آن كه به زبان بياورم ، برايم آورده شده است ؟!
در همين لحظه صدائى شنيدم كه فرمود: اى عيسى ! نسبت به ما اءهل بيت عصمت و طهارت در خود شكّ و ترديد راه مده ، ما به هر چيزى آشنا و آگاه هستيم .
با شنيدن اين سخن گريان شدم و از افكار خود توبه كردم و مشغول خوردن ماهى و ماست با خرما گشتم و هر چه مى خوردم ، از غذا كم نمى شد؛ و چون در عمرم غذائى به آن لذيذى نديده و نخورده بودم ، بسيار تناول كردم و با خود گفتم : ديگر كافى است ، زشت است بيش از اين بخورم و خجالت كشيدم .
نيز سخنى را شنيدم كه فرمود: اى عيسى ! خجالت نكش و آنچه كه ميل دارى تناول كن ، اين غذاى بهشتى است و دست انسان به آن نخورده است ، پس مقدارى ديگر ميل كردم و عرضه داشتم : اى مولا و سرورم ! كافى است ، سير شدم .
صدائى ديگر را شنيدم : اكنون به نزد ما بيا.
هنگامى كه خواستم حركت كنم ، با خود گفتم : آيا با دست هاى نشسته نزد مولايم بروم !؟
حضرت از درون من هچون گذشته آگاه بود، لذا فرمود: اثر غذاى بهشتى باقى نمى ماند و نيازى به شستن نيست .
پس برخاستم و نزديك محلّى كه صدا از آن جا به گوشم مى رسيد، رفتم .
ناگهان شخصى نورانى و عظيم القدر در مقابلم ظاهر گشت و من مبهوت جلالت و عظمت آن حضرت شدم ؛ در همين لحظه فرمود: چه شده است كه شما توان ديدن مرا نداريد؟
برو و دوستانت را نسبت به آنچه ديدى با خبر گردان و بگو: درباره ما شكّ نكنند.
گفتم : برايم دعا كن تا ثابت قدم و با ايمان بمانم ، فرمود: اگر ثابت قدم و با ايمان نمى بودى ، اين جا نمى آمدى و مرا نمى ديدى .(54)
باید با علم و بصیرت منتظر امام زمان(عج) باشیم زیرا امام حسین(ع) را منتظرانش کشتند.
نگهداشتن دین و ایمان در آخرالزمان مثل نگهداشتن ذغال گداخته در کف دست است.
__________________
آدرس جديد سايت:
antidajjal.ir
antidajjal1404@gmail.com